محمد الريشهري ( مترجم : شيخى )
99
منتخب ميزان الحكمة ( فارسى )
19 . امام حسن مجتبى عليه السلام 133 - تصريح به امامت آن بزرگوار 419 امام باقر عليه السلام : چون وفات اميرالمؤمنين صلوات اللَّه عليه فرا رسيد ، به فرزندش حسن فرمود : نزديك من آى تا رازى را كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به من گفت به تو بگويم و آنچه را به من امانت سپرد به تو بسپارم . سپس ، اين كار را كرد . 134 - حسن از من است و من از اويم 420 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : حسن از من است و من از اويم . هر كه او را دوست بدارد خداوند دوستش دارد . حسن و حسين دو سبط از اسباط هستند . 421 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله - نيز با اشاره به حسن عليه السلام - فرمود : خدايا ! من او را دوست دارم ، تو نيز دوستش بدار و دوستدارانش را هم دوست بدار . 135 - فضائل امام حسن عليه السلام 422 امام زين العابدين عليه السلام : حسن بن على بن ابى طالب عليهما السلام عابدترين و زاهدترين و بافضيلتترين مردم روزگار خود بود . هرگاه حج مىرفت پياده و گاه با پاى برهنه مىرفت ؛ هرگاه سخن از مرگ به ميان مىآمد مىگريست ؛ هرگاه سخن از قبر به ميان مىآمد مىگريست ؛ هرگاه سخن از قيامت و رستاخيز به ميان مىآمد مىگريست ؛ هرگاه از گذشتن بر صراط ياد مىشد مىگريست ؛ هرگاه از حاضر شدن در دادگاه عدل الهى سخن به ميان مىآمد ، چنان صيحهاى مىزد كه بر اثر آن از هوش مىرفت ؛ هرگاه به نماز مىايستاد بدنش در پيشگاه پروردگارش عز و جل ، مىلرزيد ؛ هرگاه از بهشت و دوزخ سخن به ميان مىآمد ، مانند مارگزيده به خود مىپيچيد و بهشت را از خداوند مسئلت مىكرد و از آتش دوزخ به او پناه مىبرد . 423 المناقب ، ابن شهر آشوب : روزى حسن بن على عليهما السلام بر تعدادى فقير عبور كرد كه روى زمين نشسته بودند و از تكّه نانهايى كه جلو آنها بود برمىداشتند و مىخوردند . آنان حضرت را تعارف كردند و گفتند : اى پسر دخت رسول خدا ! بفرماييد با ما غذا بخوريد . راوى مىگويد : حضرت پياده شد و فرمود : خداوند مستكبران را دوست ندارد . آن گاه با ايشان مشغول خوردن شد تا اين كه همگى سير شدند و به بركت وجود حضرت چيزى از آن نانها كم نشد . حضرت ، سپس آن فقرا را به ميهمانى خود دعوت كرد و به آنها غذا و لباس داد . 424 مختصر تاريخ دمشق - به نقل از مردى از اهل شام - : وارد مدينه شدم ، مردى را ديدم كه زيبايى او مرا خيره كرد . پرسيدم : اين مرد كيست ؟ گفتند : حسن بن على . من بر على به داشتن چنين فرزندى حسادت كردم . پس نزد او رفتم و گفتم : تو پسر ابو طالب هستى ؟ فرمود : من نوهء او هستم . گفتم : نفرين بر تو و پدرت ؛ نفرين بر تو و پدرت . اما او سكوت كرد و چيزى در جوابم نگفت . سپس فرمود : فكر مىكنم غريب هستى . اگر مركبى از ما بخواهى در اختيارت مىگذاريم ، اگر عطيهاى بخواهى به تو مىدهيم ، و اگر يارى بخواهى يارىات مىكنيم . من از نزد آن حضرت رفتم در حالى كه محبوبترين فرد روى زمين نزد من بود .